....
پی نوشت:
یادمه یک وقتی از من خواستند به مناسبت حضور مدیر جدید سخنی در جمع گفته باشم....
منم که کم حرف!!!
اینجوری شروع کردم:
صد حیف که این آمد و صد شکر که آن رفت.....
(قهقهه ی بی صدای همکاران ....)
هر چه گشتيم در اين شهر نبوداهل دلی
كه بداند غــــــــــــم دلتنگی وتنهائی ما
بشناسيم خدا وبفهيم که يک عمر چه غافل بوديم ،
مي شود کاري کرد که رضا باشد او .
اي سبکبال در اين راه شگرف ،
در دعاي سحرت ،
در مناجات خدايي شدنت...
هرگز از ياد نبر من جا مانده بسي محتاجم...
دوره گردم کهنه قالی می خـرم دست دوم،جـنس عالی می خـرم
کاسه و ظرف سفالی می خـرم گر نداری ، کوزه خالی می خرم....!
اشک در چشمان بابا حـلقه بست عاقـبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفـره نیست ای خـدا شکـرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هـوشم برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خـواهـرم بی روسری بیرون دوید گفت :
آقا سـفـره خـالی می خـرید ؟؟؟....... ! به یاد همه باشیم.
می گویند، روزی فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و مشغول خوردن بود،
در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی هست که بتواند این خوشه ی انگور را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.
ابلیس به وسیله ی سحر و جادو آن خوشه ی انگور را به به خوشه ی مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: واقعا که تو مردی اُستاد هستی!
ابلیس با شنیدن این جمله، سیلی محکمی بر گردن او زد و گفت:
مرا با این اُستادی به بندگی قبول نکردند، تو چگونه با این حماقت ادعای خدایی می کنی؟!
گفت: در روز، داد گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب، داد گدایی سر ده تا خالق از تو راضی باشد.


