تبليغاتX
آوای ادب

برای مادرم که خیلی ازش بی خبرم....
 
بس که پیدا بودی...
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود.

چشمه ای صاف
نهان در دل کوه،

غنچه ای سرخ
نهان در دل مه،

هیچکس
در پی روح جوان تو نبود.

نگران همه بودی اما
هیچکس
نگران تو نبود ...
!! نوشته شده توسط آوا | 16:0 | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 •


یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.  روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»  سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»  سن پیتر گفت «اما در نامه اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»  سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»  سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»  و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.  در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.  به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.  بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟  سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»  بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»  شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده‌ای!».
!! نوشته شده توسط آوا | 7:57 | پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 •

رنگ خدا

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

 

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من

 

 کم کم داره يادم میره !

 


!! نوشته شده توسط آوا | 10:14 | سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 •

روزتون مبارک خانم معلم

از طرف همه ی دوستان و اقوام وبلاگی خودم....

ـ خیییییییییلی ممنون! راضی به زحمتتون نبودم.....متشکرم.!

!! نوشته شده توسط آوا | 13:42 | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

ای معلم...

باز هم می خواهم با تو حرفی بزنم...

قلمی بردارم...

نام زیبای تو را روی یک صفحه ی پاک با حروفی که تو یادم دادی...

با کلامی که تو در دفتر عشقم به ودیعت دادی....

تا ابد حک بکنم.

می نویسم ای خوب، ای معلم،ای گل، ای بهار دانش، ای همه گرمی و عشق،

 ای عطای بینش،

 ای که هر موهبتی ،هر کلامی، صفتی، نیست گویای تو آن سان که تویی...

نام تو آسان نیست...

از همان روز نخست تو معلم بودی ،

لیک در دفتر عشق، من به دنبال کلامی ، لغتی پر معنا ،پر زبیداری و نور...

چون تو بیدار گری ،

چون تو شامی که شب جهل و سیاهی ها را با وجودت که سراسر نور است روز زیبا کردی...

خواستم نامت را با کلامی که سزاوار تو بود یار و همراه کنم ...

عاقبت فهمیدم تا چه حد گمراهم .

گفتن نام معلم به نظر آسان است،

لیک این نام عظیم منشاء هر نور است.

!! نوشته شده توسط آوا | 17:8 | چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 •


حکایت جالب از انیشتین و راننده اش

!

 

 

 

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

 

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

 

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد

!! نوشته شده توسط آوا | 15:54 | یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 •

توبوس

به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد
بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای
شدید اتوبوس تکان می خورد
ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد
توجهی نکرد
دوباره(همون شخص ) بهش خورد
نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا ................
دوباره...........
دیگه عصبانی شده بودوهزاران فکر توی سرش میچرخید
با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد
دوباره......................
دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی توی گوش شخص پشت سرش زد
ولی
 دختر بچه کوری رو که با عصای سفیدوعینک سیاهی که چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید
یک طرف صورت دختر بچه سرخ بود!

 
!! نوشته شده توسط آوا | 15:51 | جمعه چهارم اردیبهشت 1388 •

راز دل با يار محرم هم نبايد باز گفت ...

 روزي آن محرم اگر بيگانه شد تکليف چيست ؟ !

!! نوشته شده توسط آوا | 9:31 | پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 •