تبليغاتX
آوای ادب

یک خاطره....یک درس!

مادر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟
پسر گفت :مامان من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی مادر برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟
عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ.. 
مادر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت.

صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم.
 
 
 

!! نوشته شده توسط آوا | 15:3 | چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 •

من.....؟!

بعضي آدمها جلد زرکوب دارند،بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازک.

بعضي آدمها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي صفحات رنگي دارند.

بعضي آدمها تيتر دارند .فهرست دارندو روي پيشاني بعضي آدمها نوشته اند :

 حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضي آدمها قيمت روي جلد دارند .بعضي با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند

 و بعضي آدمها  بعد از فروش پس گرفته نمي شوند.

بعضي آدمها  را بايد جلد گرفت.بعضي آدمها  را مي شود توي جيب گذاشت.

بعضي آدمها  را مي توان در کيف مدرسه گذاشت.

بعضي از آدمها  نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته مي شوند.

بعضي آدمها  فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها  معلومات عمومي هستند.

از روي بعضي از آدمها  بايد مشق نوشت و از روي بعضي آدمها بايد جريمه نوشت.

بعضي  ازآدمها  را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم

 و بعضي آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.

سهراب سپهری

کاش می دونستم کدوم یکی از این کتابها هستم؟!

به هر حال کتاب زندگی من نیز ، روزی خوانده یا نخوانده بسته خواهد شد....


 

!! نوشته شده توسط آوا | 15:26 | یکشنبه بیستم بهمن 1387 •


آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد،

 ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد ...

و اين مشکل است،

 زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.

 ( مونتسکيو )

!! نوشته شده توسط آوا | 16:46 | دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 •

آن دم که مرا...

          
 

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید     زیر کفنم خمره ای از باده گذاریـــــد


تا درسفر دوزخ از این باده بنوشـــــم       بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید


آن لحظه که با دوزخیان کنـــــم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات


                                                هرقدرکه درخاک ننوشیدم از این باده صافی
                                                بنشینــــــم و با دوزخیــــــان کنــــــم تلافی

!! نوشته شده توسط آوا | 9:40 | جمعه یازدهم بهمن 1387 •


 

خواب دیدم قیامت شده است.

 هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله

نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

 خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

 «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند...

 خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

 

 

!! نوشته شده توسط آوا | 18:51 | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •

ماده تاریخ

هیچ میدونین این" یوزرنیم" و "پس ورد" خیلی قبل تر ها تو زبون فارسی

 با نام حروف ابجد استفاده می شده؟!

یه بار به یکی از بچه ها گفتم سال تولد "امام رضا" (ع) رو رمز گذاری کن....

با توجه به این که سال تولد این امام " ۱۴۸ " هست....ساختنش خیلی سخته....

بالاخره با یه کلک ادبی این شعر در اومد:

گذشت از مه ذی القعده یازده شب و روز         که سر نوشت زمین و زمان دگرگون شد

شکافت تیـــــــــرگی و از میان ظلمت ها          به شوق روی تو خورشید دهر بیرون شد

 خورشید دهر ــاز میان ظلمت ها

 ۱۴۸=۱۳۲۹ ــ ۱۴۷۷ 

ماده تاریخ:

در گذشته یکی از شیوه های تاریخ نگاری، بر پایی یک نوشته، یک اثر هنری و معماری ،

 یک تاج یا یک سر در به صورت رمز و استفاده از حروف ابجد بوده است که در جدول زیر بدان اشاره شده:

ابجد: ( ا = ۱ ، ب =۲ ، ج=۳، د=۴)

هوز : (ه = ۵ ، و = ۶ ، ز=۷ )

حطی : ( ح= ۸ ، ط=۹ ، ی= ۱۰ )

کلمن : ( ک=۲۰ ، ل= ۳۰ ، م= ۴۰ ، ن=۵۰ )

سعفص : ( س=۶۰ ، ع=۷۰ ، ف=۸۰ ، ص=۹۰ )

قرشت : ( ق=۱۰۰ ، ر=۲۰۰ ، ش=۳۰۰ ، ت=۴۰۰ )

ثخذ : ( ث=۵۰۰ ، خ=۶۰۰ ، ذ=۷۰۰ )

ضظغ : ( ض=۸۰۰ ، ظ=۹۰۰ ، غ= ۱۰۰۰ )

!! نوشته شده توسط آوا | 15:43 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •

..دوستي


دوست شما مزرعه شماست كه در آن با عشق دانه مي كاريد و با شكر درو مي كنيد.

سفره طعام شماست، زيرا با گرسنگي نزد او مي آييد و در كنارش آرامش مي جوييد.

و خوشتر آنكه در دوستي هيچ مقصودي در ميان نباشد...

مگر آنكه روح شما ژرف تر و عظيم تر شود.

زيرا اگر عشق در پي چيزي جز كشف اسرار عشق باشد،

 به حقيقت ، عشق نيست بلكه،

 دامي است كه آدمي مي گسترد و در آن صيدي جز كالاي بيهوده نمي افتد.

و اگر دوستت را بدان خاطر بخواهي كه ساعات خود را در صحبت او بر باد دهي ،

بهره آن دوستي چه خواهد بود؟

پس در صحبت او ، ساعاتي بجوي براي زيستن ( نه براي كشتن).

زيرا دوست براي آن است كه نياز تو را بر آورد نه تهي بودنت را پر كند.


جبران خليل جبران

 

!! نوشته شده توسط آوا | 14:35 | سه شنبه یکم بهمن 1387 •