بیست و دو سال پیش مثل امروز یه پسر خوشگل و توپول موپول دنیا اومد
که حالا واسه خودش مردی شده.....
گرچه دیگه حالا با این اختلاف ۲۲ سال، فاصلمون یه نسل هست و
در بعضی مسائل اختلاف نظر داریم...
ولی من یه عالمه دوستش دارم.................

(تولدت مبارک پسرم)
مرد مزرعه دار از شهر بسته اي با خود آورده و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن
بسته بود .موش لب هايش را ليسيدو با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند ،از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبرجديد را به همه ي حيوانات بدهد .
او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .
مرغ با شنيدن اين خبر گفت :آقاي موش برايت متأسفم از اين به بعد خيلي مواظب خودت باش.
.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد گفت : من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتی.
گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!
.سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه
اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد وبه سوي انباري رفت او در تاريكي متوجه نشد
كه آنچه در تله موش تقلا مي كرد مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود .
همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش رانيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ ازخواب پريد وفورا زن را به بيمارستان رساند.
زن همسايه كه برای عيادت آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او
هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت
فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اماهرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد.مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش راهم قرباني كند
تا باگوشت آن براي ميهمانانی که به عیادت همسرش می آمدند غذا بپزد . روزها مي گذشت و
حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد
از دنيا رفت وخبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افرادزيادي در مراسم خاك سپاري او شركت
كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبورشد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان
تدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر ميكرد
كه كاري به كار تله موش نداشتند !
نتیجه اخلاقی:
اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ،
كمي بيشتر فكركن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
..............................................................................................................................................
با تشکر ،این غم نامه ی بسیار زیبا رو یکی ازدوستان بزرگوار فرستادند:
خوشا از دل نم اشکي فشاندن
به آبي آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن
خوشا از ني، خوشا از سر سرودن
خوشا ني نامه اي ديگر سرودن
نواي ني نوايي آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است
نواي ني، نواي بي نوايي است
هواي ناله هايش، نينوايي است
نواي ني دواي هر دل تنگ
شفاي خواب گل، بيماري سنگ
قلم، تصوير جانگاهي است از دل
علم، تمثيل کوتاهي است از ني
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط ني رقم زد
دل ني ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است ني را ناله پر سوز
چه رفت آن روز در انديشه ني
که اينسان شد پريشان بيشه ني؟
سري سرمست شور و بي قراري
چو مجنون در هواي ني سواري
پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت، غم ديرينه او
غم ني بند بند پيکر اوست
هواي آن نيستان در سر اوست
دلش را با غريبي، آشنايي است
به هم اعضاي او وصل از جدايي است
سرش بر ني، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال
ره ني پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد
سري بر نيزه اي منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باري از سر دارد اشتر؟
گران باري به محمل بود بر ني
نه از سر، باري از دل بود بر ني
چو از جان پيش پاي عشق سر داد
سرش بر ني، نواي عشق سر داد
به روي نيزه و شيرين زباني!
عجب نبود ز ني شکر فشاني
اگر ني پرده اي ديگر بخواند
نيستان را به آتش ميکشاند
سزد گر چشم ها در خون نشيند
چو دريا را به روي نيزه بيند
شگفتا بي سر و ساماني عشق!
به روي نيزه سرگرداني عشق!
ز دست عشق عالم در هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست
" وای از آن خیال زخمی ات"
بوی اسب می دهی
بوی شیهه، بوی دشت
بوی آن سوار را
او که رفت و هیچ وقت برنگشت
***
شیهه می کشد دلت
باد می شود
می وزد چهار نعل
سنگ و صخره زیر پای تو
شاد می شود
می دود چهار نعل
یال زخمی ات
شبیه آبشار
روی شانه های کوه ریخته
وای از آن خیال زخمی ات
تا کجای آسمان گریخته
***
روی کوه های پر غرور
روی خاک دره های دور
دست خط وحشی تو مانده است
رفته ای و ردپای خونی تو را
هیچکس به جز خدا نخوانده است
عرفان نظر آهاری
این روزا پیچ رادیو رو که باز کنی....
مداح اهل بیت می گه :
......نعره بزن نعره....هر کی صداش بریده بریده بشه یعنی واسه امامش نعره زده....
...یعنی شرف و عزت و رسالت امام حسین با نعره زدن آدما به دنیا ابلاغ میشه؟!
یکی نیست بگه بابا.... دوره ی پادشاهان صفوی گذشت...بیاین حقانیت حسین رو بیان کنید ...
"سرگرم کردن مردم میتونه به هر طریقی باشه
از اون شلوار لی و مک دونالت گرفته تا مشغول نعره زدن شدن"
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست....
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود...
صحنه پیوسته به جاست...
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
................................................
من يک روز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پيش او مىرفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم.
ناگهان به يادم آمد که ٣٠ سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همين اسم در کلاس ما بود. وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کردهام. اين آدم خميده، موخاکسترى و با صورت پر چين و چروک نمىتوانست همکلاسى من باشد. بعد از اين که کارش بر روى دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مىرفته است؟
او گفت: بله. بله. من البرزى هستم.
پرسيدم: چه سالى فارغالتحصيل شديد؟
گفت: ١٣٥٩. چرا اين سوال را مىپرسيد؟
گفتم: براى اين که شما در همان کلاسى بوديد که من بودم.
او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خيره شد و بعد گفت: شما چى درس مىداديد؟؟


