دوستی!!!
بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند ،
بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند ،
بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند،
بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند،
بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند،
آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند.
ابن ملجم هم
به وقت ضربت مولا ،علی! گفت....
.
اي نشان بهشتي من
بوي دامنت وقتي اشکهايم را
پاک ميکردي هنوز به مشامم ميآيد
آغوشت کو
کجاست؟
براي من کوچک شده؟
من بزرگ نشده ام
هنوز زانو هايت را ميجويم
تا سر به روي آنها بگذارم
پيشانيم را ببوس
قلبم را شکسته اند
کمي آغوشت را ميخواهم!
غرورم را شکسته اند
پشتم خميده مادر !
مادر: پشتم خميده!!
دوست کیه دشمن کدومه؟!
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردندو قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای با لک لک ها کنار آمدند و عده ای خواهان بازگشت مارها شدند
مارها باز گشتند و هم پای لک لک ها مشغول خوردن قورباغه ها شدند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده است
آنها نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟!
خدا...
ای انسانها
خدا یک واقعیت... یک حقیقت
یک شکوه بیکران
یک باور پاک است
که یار و هم نشین عالم خاک است
خدایی که به عشق او برقص و پایکوبی...جان افلاک
است...
سه شنبه - بيچاره حاجي كلي اين در و آن در زد تا با يك صهيونيست همگروه بشوم بلكه بتوانم از زير مسابقه در بروم. نشد كه نشد. حتي در بين داورها هم گشته بود ديدهبود كه همه مسيحي هستند. ناچار شدم مسابقه بدهم. صد متر را در چهارده ثانيه و هفتاد و دو صدم ثانيه دويدم. حاجي راضي بود. ميگفت «مهم رساندن پيام انقلاب به جهان است. مردم بايد ببينند كه اگر پشت سر ما انقلاب كنند ديگر نيازي به شتاب بيشتر در زندگيشان ندارند و لزومي ندارد كه مثلا صدمتر را در عرض ده ثانيه يا كمتر بدوند». خيلي خوشحال بود كه من صدمتر را در چهارده ثانيه و هفتاد و دو صدم ثانيه دويدهام. ميگفت «چهارده عدد خوب و الهياي است. از آن بهتر هفتاد و دو. دست به ركوردت نزن كه هم دنيا را با اين ركورد خواهي داشت و هم آخرت را». راننده اتوبوسي كه بايد ما را برميگرداند به هتل ظاهرا مشكلي پيدا كرده بود و راننده ديگري پشت فرمان بود. حاجي نگذاشت سوار بشويم. تمام تيم مانديم پائين اتوبوس. ميگفت اين بابا رانندهه صهيونيست است. نميدانم. بنظر من كه طرف يك چيني اصيل بود. حاجي دور اتوبوس ما را به تظاهرات واداشت و ما شعار مرگ بر اسرائيل سر داديم. تمام كساني كه داشتند از ورزشگاه خارج ميشدند هاج و واج ماندهبودند كه اينها دارند چكار ميكنند.
khaterate ye varzeshkare irani az pekan
یکشنبه ـ ( من مسئولیت اخلاقیشو قبول نمیکنم..). آخ كه ديشب چقدر خوش گذشت. مجتبي و رسول قرار گذاشتند ساعت يك نصف شب كه همه خوابيدند از در پشتي و از پلكان اضطراري حريق هتل جيم شديم رفتيم توي شهر بگرديم. . شاد و شنگول برگشتيم هتل و دور از ديد برادران ساعت چهار صبح رسيديم هتل. همين كه وارد اتاقم شدم ديدم صداي در اتاق حاجي آمد. از چشمي در نگاه كردم ديدم يك دختر خوشگل ترگل ورگل چشم بادامي از اتاقش خارج شد. ظاهرا همان ماساژور حاجي بود. طفلك حاجي با اين همه مسئوليت كمرش زير فشار خرد ميشود. گاهي يك ماساژ نياز دارد. سر نماز صبح به حاجي از الكي گفتم كه در خواب ديدهام با يك اسرائيلي همگروه خواهم شد. حاجي گفت «شانس بياوري و نگاه لطف حق به تو بيافتد كه با يك صهيونيست همگروه بشوي. خانه و ماشين در تهران رديف خواهد شد برايت انشاءالله». صبح تا ظهر به ديدار با مسلمانان پكن گذشت. بعد از ظهر هم حاجي ما را برداشت برد تنها سوناي مسلمانان شهر. هرچي به حاجي التماس كردم بگذارد قدري بدوم و تمرين كنم گفت كه «بايد ما اعضاي تيم با او و ديگران «يد واحده» باشيم و به سونا برويم تا بفهميم مسلمانان مظلوم در بيابانهاي گرمسيري چه ميكشند». غلط نكنم بعد از ماساژ ديشب حاجي نياز به سونا داشته.
دوشنبه - پاهايم از بس كه در كفش غير استاندارد تمرين كردم تاول زده. حاجي قول داده يك جفت كفش دو خوب براي من تهيه كند. نعمت ميگفت كه حاجي (اين حاجي نه، آن يكي در آن المپيك قبلي) رفته كتاني چيني خريده بعد فاكتور آديداس آلماني داده به حسابداري. ميگفت خدا آخر و عاقبتت را بخير كند كه الان حاجي در چين است و تا دلش بخواهد كتاني چيني اينجا ريخته. ببينم اين حاجي چه گلي به سر من و خودش ميزند. ظهر همگي با هم در دهكده المپيك نماز جماعت خوانديم. بعد زير آفتاب داغ نشستيم و حاجي حسيني برايمان از احكام طواف كعبه گفت. مجيد و ناصر دچار گرمازدگي شدند و بردندشان به درمانگاه دهكده المپيك. حاجي حسيني تا ساعت سه و نيم بعد از ظهر يك ريز براي اعضاي تيم حرف زد و حديث گفت. قرار شد تا ساعت شش كه بايد به مهماني شام و نماز شيخ ابو الامراء پيشنماز مسجد ابومحتشم برويم جلوي حاجي حسيني وضو بگيريم و بعد حمد و سوره مان را بخوانيم كه اگر ايرادي داشت حاجي درستش كند. نماز و شام و سينهزني و دعا ساعت يك صبح تمام شد.
ادامه دارد...
khaterate ye varzeshkare irani az pekan
چهارشنبه - با صداي حاجي كه به در اتاق ميكوبيد بيدار شدم. هرچي بهش گفتم كه «بابا حاجي ما تازه ديشب ساعت سه صبح رسيدهايم چين، حالا نميشود نيم ساعت به طلوع آفتاب نماز صبح خواند؟» در آمد كه «اصلا و ابدا. چشم تمام دنيا به ماست و بايد نمازهايمان را اول وقت بخوانيم». نماز كه تمام شد حاجي يك ديس پر از تخم مرغ نيمرو شده با يك بربري كامل و ترشي و مخلفات گذاشت جلوي من. گفتم «حاجي سر جدت الان ساعت پنج صبح است. كي ميتواند اين موقع اين همه تخم مرغ و خرت و پرت را بخورد؟». حاجي گفت كه از روي مدل رژيم غذائي آن شناگر ملعون استكباري برداشت كرده. گفتم «آخر حاجي جان، اون چهار پنج تا تخم مرغ ميخورد» گفت كه «همين است كه هست. بايد بخوري قوي بشوي چشم اميد محرومان جهان به ما است». امان از دست اين حاجي نميفهمد كه آن بابا شناگر است و من دونده.
پنجشنبه - سيد گير سه پيچ داده بود كه بايد براي تمرين بين دو مسجد «ابو محتشم» و «الحروان»در پكن بدوم. هرچي گريه و التماس كردم كه بابا من دونده دوي صدمتر هستم، اين دوتا مسجد يكي اينطرف شهر است يكي آنطرف شهر به خرجش نرفت كه نرفت. ميگويد «اگر بتواني سه ساعت با همان سرعت صدمتر اولت بدوي آنوقت ده ثانيه دويدن صدمتر برايت آب خوردن است». لامصب من را با تراكتور مزرعه باباش اشتباه گرفته. عصر از زور خستگي روي پاهايم بند نبودم. حاجي آمده يك زير پيراهن نايلوني ضخيم به من داده ميگويد «اين را زير پيراهن ورزشيت بپوش». ميگويم «حاجي اين را توي زمستان هم نميپوشندش. الان تابستان است». ميگويد «بايد همين را بپوشي كه دادهايم رويش نوشتهاند ( )». قرار شد وقتي كه انشاءالله مدال طلا گرفتيم پيراهن ورزشيم را بالا بزنم تا همه جهان عبارت ( ) را ببينند. شب تا ساعت دو صبح مشغول دعاي كميل و سينهزني بوديم.
جمعه - نميدانستم چين هم نماز جمعه دارد. تا ساعت سه بعد از ظهر علاف اين قضيه بوديم. بعد نماز هم سوار اتوبوسمان كردند بردندمان به يك شهري حدود چهار ساعتي اطراف پكن زيارت يك امامزاده. نميدانستم پاي امامزادهها تا چين و ماچين هم رسيده. توي راه برگشت كج كردند و بردندمان به دهكده وانگهوانگ كه يك بابائي آنجا زندگي ميكند حدودا صد و پنج ساله كه اعلاميههاي ضد امپرياليستي زمان مائو را مينوشته. يك دو سه ساعتي برايمان به چيني حرف زد. مترجم نداشتيم. حاجي فراموش كرده بود مترجم را بگويد بيايد. ساعت يازده شب يارو تخفيف داد و خفهخون گرفت. ساعت سه صبح رسيديم به هتل. امروز از تمرين خبري نبود. عين جنازه افتادم خوابم برد.
شنبه - حاجي ول نميكند من را. يك عكس بزرگ از ( ) در قاب كرده و داده دست من كه «وقتي در حال تمرين دويدن هستي اين را بالاي سرت بگير كه مسلمانان جهان چشمشان به ما است». خدا پدر سيد را بيامرزد كه حاجي را راضي كرد عكس را بدهند چاپ كنند روي پيراهن من. سيد ميگفت «اين بابا خسته ميشود و ممكن است خداي ناكرده عكس از دستش بيافتد و به عكس ( ) توهين بشود». ناهار برداشته تمام تيم را برده يك رستوران عربي در شهر. تا خرخره آبگوشت عربي بست به ناف همه اعضاي تيم. عصر تست دوپينگ داشتم. دكتر تعجب كرده بود كه چرا كلسترول من ورزشكار بيست و دو ساله بقدر باباي هفتاد و پنج ساله آقاي دكتر است. به او توضيح دادم كه هر روز صبح حاجي بيست تا تخم مرغ را به ناف من بدبخت ميبندد. از دويدن و تمرين هم كه تقريبا خبري نيست. پنج كيلو چاق شدهام. سيد ميگويد «خيالي نيست. استخواني باشي تصويري منفي از ايران در دلهاي مسلمين جهان باقي ميگذاري. فكر ميكنند گرسنگي كشيدهاي»...
ادامه دارد...
خدا هست
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.
در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي
تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو،
اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟
بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد
اين چيزها وجود داشته باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد،
چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد،
در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف
و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده.
مشتري برگشت و به آرايشگر گفت: مي داني چيست،
به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟
من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است،
با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند!
موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.
مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
مترجم: پرستو ابراهيمي
حواسم جمع باشه...
امروز شايد زنگ تفريح باشد...
اما فردا زنگ حساب داريم
امروز من آن آدم ابترم
كه پس از مرگم هيچ تنابندهاي را به جا نخواهم گذاشت
تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد
و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده شما پناه بياورد...
جلال آلاحمد – سنگي بر گوري


