تبليغاتX
آوای ادب

فرا رسیدن نیمه شعبان

میلاد مسعود قائم آل محمد (ص) بر شما

عاشقان مبارک

!! نوشته شده توسط آوا | 8:12 | جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 •

همیشه میشه به دیگران کمک کرد...

پیرمردی تنها زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش

 راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تتها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

 

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

 

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،

 

 چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.

 

 من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام

 

. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

 

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

 

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر پلیس محلی دیده شدند ,

 

 و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

 

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت

 

که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،

 این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

!! نوشته شده توسط آوا | 8:3 | جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 •

فردا خیلی دیره...

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ،
امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن ،
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی ،
امروز با تبسمی شادم کن ،
به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم مینویسی ،
امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن ؛

                                     من امروز به تو نیاز دارم نه فردا ...

!! نوشته شده توسط آوا | 14:48 | دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 •

کاش بدانیم که:

 بایداز کودکان بیاموزیم پيش از آن که بزرگ شوند

 و ديگر نتوان از آنان آموخت....ديگران را ببينيم،

 تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم.

 

!! نوشته شده توسط آوا | 16:25 | شنبه دوازدهم مرداد 1387 •

بازسازي دنيا !!!!

 

پدر روزنامه مي خواند. اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد،

حوصله ي پدر سر رفت .

و صفحه اي از روزنامه كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد

 جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد .

- بيا كاري برايت دارم ، يك نقشه دنيا به تو مي دهم ،

ببينم مي تواني ان را دقيقا" ان طور كه هست بچيني ؟

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت ،

مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است ،

اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه كامل برگشت .

پدر با تعجب پرسيد : مادرت به تو جغرافي ياد داده ؟

پسر جواب داد : جغرافي ديگر چيست ؟

پدر پرسيد : پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني ؟

پسر جواب داد : اتفاقا" پشت همين صفحه تصويري از يك ادم بود ،

 وقتي توانستم ان ادم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم !!!

!! نوشته شده توسط آوا | 8:28 | جمعه یازدهم مرداد 1387 •

هنوز باید بیاموزم...(4)

می خواهم بیاموزم:

بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهم که قدرت در نخواستن

و منفعت در سبکباري است.

 

کمتر سخن بگويم زیرا بزرگي در حرفهايي است

که براي نهفتن دارم، نه براي گفتن.

!! نوشته شده توسط آوا | 11:5 | چهارشنبه نهم مرداد 1387 •

هنوز باید بیاموزم...(3)

 

می خواهم بیاموزم:

۱- اگر درستکار و راستگو باشم ممکن است ضرر کنم

*به هر حال باید راستگو و درستکار باشم*

۲-اگر به دیگران آموختم ممکن است قدردان نباشند

*به هر حال باید آموزنده باشم*

!! نوشته شده توسط آوا | 15:5 | دوشنبه هفتم مرداد 1387 •

هنوز باید بیاموزم...(2)

می خواهم بیاموزم:

۱ـ اگر مهربانی کنم شاید مرا  متهم به اهداف پنهانی یا سود شخصی کنند

*به هر حال باید مهربان باشم*

۲ـ اگر به دیگران خوبی کنم ممکن است فردا همه فراموش کنند

*به هر حال بایدنیکوکار باشم*

اگر چه تاکنون همین طور بوده....

 

!! نوشته شده توسط آوا | 16:20 | شنبه پنجم مرداد 1387 •

هنوز باید بیاموزم...(1)

می خواهم بیاموزم:

۱ - با احمق بحث نكنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگی کند. 

۲- با وقيح جدل نكنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح من را تباه مي‌كند.

 

 

!! نوشته شده توسط آوا | 15:13 | جمعه چهارم مرداد 1387 •