آنسوی پنجره
وسط کوچه که رسید دلش داغ شد و نگاهش تنگ،پنجره بسته بود.
جعبه جوراب ها را گذاشت روی زمین. زیر لب میگفت:"می آید!
همین الآن پنجره را باز می کند."
همیشه مرد پنجره را باز می کرد و نگاه مهربانش را به
چشم های پسر می دوخت
و دو اسکناس سبز پرواز می داد به دست پسر
و جوراب ها را می گرفت، اما این بار...
پنجره هنوز بسته بود،
پسر جوراب ها را زیر و رو کرد : نکند از رنگ جوراب ها خوشش نیامده؟
شاید جنس جوراب ها بد بوده؟...
پسر جوراب ها را رها کرد ،خود را به پنجره رساند
و صورتش را چسباند به پشت شیشه.
دماغش را روی شیشه فشار داد آنقدر که توانست داخل اتاق را ببیند.
او...وه!چه همه جوراب!
یک طرف اتاق بسته های باز نشده ی جوراب روی هم تلمبار شده بود
و طرف دیگر مردی روی تخت افتاده بود
که انتهای پاهایش فقط زانو بود.
جملات کوتاه ولی پر معنی...
به راحتی در آن سوار شوند...
خوشبختی قله ایست که باید آن را فتح کرد.
......................................................................................................................................
معنای زندگی برای سپیدارها چیزی جز رسیدن به ماه و درک آن
نمی باشد، اما معنای زندگی برای انسان رهایی از خاک
و پیوستن به آسمان هاست.
فاطمه، فاطمه است.
هر یک بی دیگری هیچ است و به ویژه موتور بی چراغ...عشق کور،خطرناک ،فاجعه و مرگ....
(الکسیس کارل)
چند روز که کتاب "زن" از دکتر شریعتی رو میخونم...میخواستم اگه یه مطلب کوچیک و قشنگ پیدا کردم ...بذارم واسه اینجااما...همه ی مطالبش قشنگه هر چی رو انتخاب میکنم خیلی طولانیه ...پس توصیه می کنم خود کتاب رو بخونین ...حتما.


