تبليغاتX
آوای ادب

آنسوی پنجره

پسرک جوراب فروش آرام آرام در سایه دیوار جلو می رفت.

وسط کوچه که رسید دلش داغ شد و نگاهش تنگ،پنجره بسته بود.

جعبه جوراب ها را گذاشت روی زمین. زیر لب میگفت:"می آید!

همین الآن پنجره را باز می کند."

همیشه مرد پنجره را باز می کرد و نگاه مهربانش را به

 چشم های پسر می دوخت

 و دو اسکناس سبز پرواز می داد به دست پسر

و جوراب ها را می گرفت، اما این بار...

پنجره هنوز بسته بود،

پسر جوراب ها را زیر و رو کرد : نکند از رنگ جوراب ها خوشش نیامده؟

شاید جنس جوراب ها بد بوده؟...

پسر جوراب ها را رها کرد ،خود را به پنجره رساند

و صورتش را چسباند به پشت شیشه.

دماغش را روی شیشه فشار داد آنقدر که توانست داخل اتاق را ببیند.

او...وه!چه همه جوراب!

یک طرف اتاق بسته های باز نشده ی جوراب روی هم تلمبار شده بود

 و طرف دیگر مردی روی تخت افتاده بود

 که انتهای پاهایش فقط زانو بود.

!! نوشته شده توسط آوا | 18:1 | سه شنبه هفتم خرداد 1387 •

جملات کوتاه ولی پر معنی...

خوشبختی قطاری نیست که در هر ایستگاه بایستد و مسافرانی

به راحتی در آن سوار شوند...

خوشبختی قله ایست که باید آن را فتح کرد.

......................................................................................................................................

معنای زندگی برای سپیدارها چیزی جز رسیدن به ماه و درک آن

نمی باشد، اما معنای زندگی برای انسان رهایی از خاک

و پیوستن به آسمان هاست.

!! نوشته شده توسط آوا | 9:27 | جمعه سوم خرداد 1387 •

فاطمه، فاطمه است.

عقل چراغ یک اتومبیل است که راه را می نماید،عشق موتوری است که آن را به حرکت در می آورد.

هر یک بی دیگری هیچ است و به ویژه موتور بی چراغ...عشق کور،خطرناک ،فاجعه و مرگ....

(الکسیس کارل)

چند روز که کتاب "زن" از دکتر شریعتی رو میخونم...میخواستم اگه یه مطلب کوچیک و قشنگ پیدا کردم ...بذارم واسه اینجااما...همه ی مطالبش قشنگه هر چی رو انتخاب میکنم خیلی طولانیه ...پس توصیه می کنم خود کتاب رو بخونین ...حتما.

!! نوشته شده توسط آوا | 12:8 | چهارشنبه یکم خرداد 1387 •