آوای ادب
آمد بهار عاشقان...
یا مقلب القلوب والابصار...
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
جهان بی ما بسی بودست و باشد برادر جز نکونامی میندوز
شکوفه های بهاری , نسیم معطر شبونه , آسمون سرمه ای دم غروب با اون ستاره های درخشان , جوونه های درختا با اون سبزی شاد و پر از امیدشون , شاخه های قرمز بید , سنبل و نرگس و لاله های رنگ رنگ , بازگشت پرستوهای مهاجر و آواز سرخوشانه پرنده ها ...از اومدن بهاری دیگر خبر می دهند.
( بهار ۸۷ مبارک باد)![]()
!! نوشته شده توسط آوا
| 16:20 | سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
•
چه زود دیر شد...
نرم نرمک می رسد اینک بهار....
(ولی من هنوز هیچ کار نکردم)
!! نوشته شده توسط آوا
| 7:45 | پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
•
یه درس اخلاقی
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که کنار دریا باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک بشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن».
نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
!! نوشته شده توسط آوا
| 15:7 | یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
•


