تبليغاتX
آوای ادب


مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت از مهندس جوان صفر كیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالای در اختیار چیست؟»
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌كنید؟ »
مدیر منابع انسانی گفت: "بله، اما اول شما شروع كردی!"
!! نوشته شده توسط آوا | 18:33 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •

دیشب وقتی فرشته ها سی و چهار سال پیش ،

یه پسر تپل مپل رو تا زمین همراهی کردن...

یه شام خوشمزه...به همراه کلی خنده و شوخی!

بابت تولد ت مبارکه داداشمون اینا.....

(در نوع خود ش بی نظیربود!)

جای همتون خالی...

!! نوشته شده توسط آوا | 11:41 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

اینم شد کار؟!

از صبح بری تا سه و نیم بعد از ظهر یه سره سر کلاس حرف بزنی؟

آخرشم صدات بگیره خسته و مونده بیای خونه...

!! نوشته شده توسط آوا | 15:18 | سه شنبه هفتم مهر 1388 •

پنج مهر یادآور پاییزی سرد...

 
مادر نازنينم زمان زيادي نيست که رفته اي اما براي ما گويي که قرنها گذشته است. 

وقتي در بيمارستان ديگر نفس نکشيدي باور نکردم .

آنقدر راحت خوابيده بودي که به نظر مي‌رسيد هيچ وقت درد نداشتي. آرام شده بودي انگار. . 

تو خودت آنجا بودي کنار من ،ديگر درد نداشتي،خوشحال بودي؟

خوشحال بودي که رها شدي از اين قفس تن ...؟

تو آنجا بودي،شايد خودت هم گريه کرده باشي .گريه مي‌کردي نه؟ 

صبح همه به بيمارستان رفتيم تا تو را پس بگيريم اما من تو را مي ديدم که راه مي رفتي .

 آرام خوابيده بودي...

 باور نداشتم کسي که رويش خاک مي ريزند تو باشي.

باور نمي کردم داريم تو را به خاک مي سپاريم.

باور نمي کردم، تن عزيز تو قرار است زير خروارها خاک مدفون شود.

باور نمي کردم همه براي ختم تو آمده اند.باور نمي کردم براي مرگ تو به ما تسليت مي گويند.

بعد از اين همه روز که نيستي هنوز صدايت را مي شنوم .

جايت در خانه خاليست ...خیلی.........

!! نوشته شده توسط آوا | 21:7 | پنجشنبه دوم مهر 1388 •

عید رمضان آمـــــــــــــد و ماه رمضان رفت........صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

....

پی نوشت:

یادمه یک وقتی از من خواستند به مناسبت حضور مدیر جدید سخنی در جمع گفته باشم....

منم که کم حرف!!!

اینجوری شروع کردم:

صد حیف که این آمد و صد شکر که آن رفت.....

(قهقهه ی بی صدای همکاران ....)

 

!! نوشته شده توسط آوا | 15:33 | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 •

 

هر چه گشتيم در اين شهر نبوداهل دلی

كه بداند غــــــــــــم دلتنگی وتنهائی ما

!! نوشته شده توسط آوا | 11:42 | پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 •

کوله بارت بر بند شايد اين چندسحر ... فرصت آخر باشد که به مقصد برسيم،

 بشناسيم خدا وبفهيم که يک عمر چه غافل بوديم ،

مي شود کاري کرد که رضا باشد او .

 اي سبکبال در اين راه شگرف ،

در دعاي سحرت ،

در مناجات خدايي شدنت...

 هرگز از ياد نبر من جا مانده بسي محتاجم...

!! نوشته شده توسط آوا | 13:40 | سه شنبه هفدهم شهریور 1388 •

 یاد دارم یک غـروب سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد :

 دوره گردم کهنه قالی می خـرم دست دوم،جـنس عالی می خـرم

 کاسه و ظرف سفالی می خـرم گر نداری ، کوزه خالی می خرم....!

اشک در چشمان بابا حـلقه بست عاقـبت آهی کشید بغضش شکست

 اول ماه است و نان در سفـره نیست ای خـدا شکـرت ولی این زندگیست؟

 بوی نان تازه هـوشم برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خـواهـرم بی روسری بیرون دوید گفت :

آقا سـفـره خـالی می خـرید ؟؟؟....... ! به یاد همه باشیم.

!! نوشته شده توسط آوا | 23:5 | شنبه هفتم شهریور 1388 •

می گویند، روزی فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و مشغول خوردن بود،

در این هنگام ابلیس به نزد او آمد و گفت: آیا کسی هست که بتواند این خوشه ی انگور را به مروارید تبدیل کند؟ فرعون گفت: نه.


ابلیس به وسیله ی سحر و جادو آن خوشه ی انگور را به به خوشه ی مروارید تبدیل کرد.


فرعون تعجب کرد و گفت: واقعا که تو مردی اُستاد هستی!


ابلیس با شنیدن این جمله، سیلی محکمی بر گردن او زد و گفت:

مرا با این اُستادی به بندگی قبول نکردند، تو چگونه با این حماقت ادعای خدایی می کنی؟!

(جوامع الحکایات عوفی،
!! نوشته شده توسط آوا | 22:9 | شنبه هفتم شهریور 1388 •


پادشاهی، عالم ربانی را گفت: مرا پندی ده و موعظتی گوی تا به آن، رضای خلق و خالق، هر دو حاصل کنم.

گفت: در روز، داد گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب، داد گدایی سر ده تا خالق از تو راضی باشد.

!! نوشته شده توسط آوا | 22:7 | یکشنبه یکم شهریور 1388 •