تبليغاتX
آوای ادب

اثاث کشی از نوع جدید.....

همسایه ی طبقه ی بالای خونه ی  روبه روی ما به طبقه ی بالای خونه ی مجاور اسباب کشی کرد ...

می دونین چه جوری؟!

چندر روز پیش دیدم بالای پشت بوم  خونه ی روبه رو چند نفر رفت و آمد می کنن و کلی وسیله

دستشونه....

بقیه شو خودتون حدس بزنین!!!

!! نوشته شده توسط آوا | 16:27 | شنبه سیزدهم تیر 1388 •

 

هر چند از یه جای دیگه برداشتم....ولی لازمه شما هم بخونید و ببنید چه بر سر ما آمده....

انگيزه يک دختر جنوب شهر تهران براي شرکت در انتخابات
اين شبها من هم نوار سبز به دستم بستم، منهم سايه چشمم سبزه، و منهم با 14-15 نفر از دوستام 2 تا لاك سبز خريديم و ناخنهامون رو سبز ميكنيم، اين شبها ما از اون نقطه ته شهر ميريم به سمت شمال تا در اولين جاييكه محل تجمع و شادى و سر و صداست برسيم و به همراه بقيه برقصيم، اين روز ها و شبها من بارها روبان سبز دستم رو باز مى كنم كه دوباره از پسرى پولدار و شمال شهرى بخوام كه برام روبان جديد ببنده و دوباره بوى ادكلنش تا 2 روز روى مچم باشه.

اين شبها تنها شبهاييه كه ما به خاطر فقرمون مسخره نميشيم، اين شبها تنها زمانيه كه كسى از ما نميپرسه كه از كدوم محله ايم، كسى براش مهم نيست كفشمون قيمتش چنده فقط براشون كافيه كه ما سبز باشيم، من 32 سالمه و سالهاى زيادى رو روى فرش تنها اتاق خونه با روياى داشتن يك همسر از طبقه اى بهتر به صبح رسوندم، يك همسر پزشك يا مهندس از طبقه اى نه شبيه خودم كه دست منهم بگيره و با هم بريم بالا، شايد بهترين خواستگارى كه داشتم جوان خوش بر و رويى بود كه كارگر يك واحد توليدى بود اما حتى همون هم با ديدن خونه ما و وضع پدرم از من ميخواست كه بعد از ازدواج كمتر با خانواده ام رفت و آمد كنيم و اگر ممكنه پدرم در مجلس نباشه و من به حرمت دستهاى پدرم قبول نكردم ،اين بهترين خواستگار من بود.

چرا بايد اين شبها رو از دست بدم ؟ چرا نبايد روبان سبز ببندم به دستم و در زنجيره سبز شركت نكنم، زنجيره اى كه پسرى از خانواده از ما بهتران پهلوى من ايستاده و اصلا يادش نيست بپرسه من بابام چكاره است، به دستهاى سختى كشيده من نگاه نميكنه و با تواضع به روم ميخنده، اما حاضرم قسم بخورم كه حتى به خودش اجازه نميده كه از جلوى در خونه ما هم رد بشه. اين شبها آخرين شبهاى استفاده از فرصت طلايى يكرنگ بودنه اما صبح شنبه ديگه هيچ خبرى از اين اتحاد نيست، از صبح شنبه مهم نيست رئيس جمهور كيه من باز ميشم دختر فقير يك كارگر و صاحب مادرى كه از ديد اونها كلفتى مى كنه، و اونها دوباره پشت ماشينهاى چند ميليونى غذايى رو به سگهاشون ميدن كه من شايد هرگز نخورده باشم. كدوم يكى از اين كانديداها ميخوان اين فاصله طبقاتى رو از بين ببرند؟
 
دغدغه هاى فكرى من با اونها يكى نيست كه به نماينده انتخابى اونها راى بدم ، اما نميخوام فرصت لذت بردن با اونها رو از دست بدم ، من در اونها گم ميشم اما به موسوى راى نميدم، يعنى به هيچكس راى نميدم، چون هيچكدومشون من رو نميفهمند.

اين شبها تنها زمانى است كه من رو تا حدودى و فقط كمى به آرزوها و روياهاى چندين ساله ام نزديك مى كنه، اينكه كسى من رو ببينه و به روى من لبخند بزنه بدون اينكه بخواد ازم سو استفاده كنه، بدون اينكه ته نگاهش تحقير باشه، بدون اينكه پيفى بگه و رد بشه، بدون اينكه توقع داشته باشه چون از چنين خانواده اى هستم با 20 هزار تومن پول بايد تا صبح در خدمت خودش و رفيقاش باشم، اين شبها قيطريه نشينان بى تعصب لبخند ميزنند اما از شنبه قصه غصه ها تكرار ميشه. من همون پير دختر چروك خورده جنوب شهرم با پدرى عليل و مادر كارگر و اونها همون كسانيكه ميخوان كسى رئيس جمهور بشه كه به پاسپورتشون بها بده براى سفرهاى تفريحيشون، من هم ناخواسته و بدون اختيار به دنيا اومدم اونها هم ناخواسته و بدون اختيار اما در قالب شاهزاده و گدا. من اين شبها با تمام قوا داد ميزنم مير حسين، چون هر چى بيشتر داد بزنم بيشتر لبخند ميزنند به روم، اين كار شرافتمندانه تر از خودفروشى است براى ديدن لبخند از ما بهتران.

من وبلاگ نويس نيستم، اما هر شب روى كاغذ مينويسم، تمام آرزوها و روياهام رو، اگر پسر بودم شايد وضعم فرق ميكرد، ميتونستم برم تو مغازه مكانيكى كار كنم و خرج تحصيلم رو در بيارم اما الان نميتونم، و نتونستم. حالا اين موج سبز پوش داد ميكشه كه اتحاد ، اين اتحاد من با شما كه هميشه به چشم يك موجود پست نگاه كردين فقط به نفع شما تمام خواهد شد، اگر رئيس جمهور شما انتخاب شد كه خوش به حال شما و باز هم ما جزو فراموش شدگان هستيم، اما من ترجيح ميدم اگر قراره تحريم باشه براى همه باشه براى شمايى كه يك عمر مردم هم رديف من رو تحريم كردين .

من اين شبها شايد خائن باشم كه با اينكه ميدونم نميخوام راى بدم ولى ميرم تو اين جمع، اما اين كاريه كه چندين نفر از ما ميكنند ، ما هم دوست داريم گاهگاهى حس كنيم كسانى كه يك عمر ما رو نديدند، حالا ميبينند. ما فقط اين شبها ديده مى شويم، از شنبه دوباره بايد با بدبختى هاى ناخواسته و خداداديمان بسازيم.

خيلى دوست دارم از اين جماعت كه فرياد ميزنند اگر كارگرى يا كارمند يا سرمايه دار الان زمان اتحاده بپرسم ، از اين اتحاد چى به من ميرسه؟ كدوم آدمى تونست تو 4 سال نه 8 سال حتى درد ما رو دوا كنه؟ خيلى دوست دارم بدونم كدوم يك از پسرهايى كه در شمال شهر فرياد ميزنه ايرانى متحد شو، به عنوان يك ايرانى حاضره بياد با من ازدواج كنه؟ اينها همون كسانى هستند كه اگر من اعتراض كنم ميگن كبوتر با كبوتر باز با باز، آيا با اين روش هرگز تغييرى در طبقه من ايجاد ميشه؟ البته آره ميشه اما با دزدى، دروغ ، قاچاق، خود فروشى، اينها تنها راههايى هست كه هر رئيس دولتى پيش پاى ما گذاشته.

اين شبها تنها شبهايى هستند كه كسانيكه هميشه از بالا به ما نگاه كردند حالا از روبرو نگاه مى كنند و چشم در چشم،  از نظر من اينهم ادامه همان سو استفاده هاى قبلى طبقه مرفه از فقيره، اين روز ها باز هم خود ما به درد نميخوريم، راى ما به درد مى خوره كه درهاى دنيا به روى اينها باز بشه، دنيايى كه مال من نيست و من به هيچ جاش تعلق ندارم.

پسر هم محله اى ما چند وقت پيش به جرم حمل مواد مخدر اع.دا.م شد. اما تا حدى به آرزوهاش رسيده بود، خودش معتاد نبود اما عهد كرده بود كه تا ميتونه براى  جوون پولدار مواد تهيه كنه، هميشه مى گفت تنها راه رسيدن به اونها اينه كه بزنيشون زمين تا خودت هم قد اونها بشى. كدوم رئيس جمهورى اينها رو ميبينه و ميشنوه؟ كدومشون مياد دست اين 2 تا جوون رو بگيره و بذاره پهلوى هم تا هم قد بشن؟ تا اون يكى معتاد نشه و اين يكى اع.دا.م؟  حاصل گله هاى دل من از خدا چندين و چند دفتره، نميخوام همه اينها رو بنويسم اما از اين چند روز باقيمانده استفاده ميكنم و هم پاى موج سبز فرياد ميزنم و ميرقصم و با شعار من راى نميدهم.

 

!! نوشته شده توسط آوا | 16:31 | شنبه سی ام خرداد 1388 •

کی می گه دروغ بده!!!

آدم با دروغ گفتن به خیلی جاها میرسه....مهم اینه که اعتماد به نفس داشته باشه!

از این به بعد به بچه ها می گم:

"راستگویی گناه کبیره است."

 

!! نوشته شده توسط آوا | 17:40 | شنبه بیست و سوم خرداد 1388 •

اندر احوال مملکت...

در کشور ما وضع چنین است ، بدانید :

۱- آنکس که بداند و بداند که بداند باید برود غاز به کنجی بچراند.

۲- آنکس که بداند و نداند که بداند بهتر برود خویش به گوری بتپاند.

۳- آنکس که نداند و بداند که نداند با پارتی و پول، خر خویش براند.

۴- آنکس که نداند و نداند که نداند بر پست ریاست ابدالدهر بماند.

!! نوشته شده توسط آوا | 15:9 | دوشنبه چهارم خرداد 1388 •

برای مادرم که خیلی ازش بی خبرم....
 
بس که پیدا بودی...
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود.

چشمه ای صاف
نهان در دل کوه،

غنچه ای سرخ
نهان در دل مه،

هیچکس
در پی روح جوان تو نبود.

نگران همه بودی اما
هیچکس
نگران تو نبود ...
!! نوشته شده توسط آوا | 16:0 | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 •


یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.  روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»  سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»  سن پیتر گفت «اما در نامه اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»  سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»  سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»  و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.  در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.  به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.  بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟  سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»  بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»  شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده‌ای!».
!! نوشته شده توسط آوا | 7:57 | پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 •

رنگ خدا

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

 

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من

 

 کم کم داره يادم میره !

 


!! نوشته شده توسط آوا | 10:14 | سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 •

روزتون مبارک خانم معلم

از طرف همه ی دوستان و اقوام وبلاگی خودم....

ـ خیییییییییلی ممنون! راضی به زحمتتون نبودم.....متشکرم.!

!! نوشته شده توسط آوا | 13:42 | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

ای معلم...

باز هم می خواهم با تو حرفی بزنم...

قلمی بردارم...

نام زیبای تو را روی یک صفحه ی پاک با حروفی که تو یادم دادی...

با کلامی که تو در دفتر عشقم به ودیعت دادی....

تا ابد حک بکنم.

می نویسم ای خوب، ای معلم،ای گل، ای بهار دانش، ای همه گرمی و عشق،

 ای عطای بینش،

 ای که هر موهبتی ،هر کلامی، صفتی، نیست گویای تو آن سان که تویی...

نام تو آسان نیست...

از همان روز نخست تو معلم بودی ،

لیک در دفتر عشق، من به دنبال کلامی ، لغتی پر معنا ،پر زبیداری و نور...

چون تو بیدار گری ،

چون تو شامی که شب جهل و سیاهی ها را با وجودت که سراسر نور است روز زیبا کردی...

خواستم نامت را با کلامی که سزاوار تو بود یار و همراه کنم ...

عاقبت فهمیدم تا چه حد گمراهم .

گفتن نام معلم به نظر آسان است،

لیک این نام عظیم منشاء هر نور است.

!! نوشته شده توسط آوا | 17:8 | چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 •


حکایت جالب از انیشتین و راننده اش

!

 

 

 

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

 

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

 

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد

!! نوشته شده توسط آوا | 15:54 | یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 •